آي هيچ كس
در اين آستانه ي سبز ، هياهوي مردمان غريب وباتلاق روز مرگي ،
به انزوا پناه مي آورم تا تورا در يابم وتو...
به من كه نگاه مي كني ، به فنا مي سپاري ام وهيچ باكي نيست ؛كه فنا
لازمه ي بقاي من است.
با من كه دوست مي شوي،به عطا مي خواني ام وازفقرهيچ ملالي نيست؛
كه غنا، در عطاي من است .
به من كه بوسه مي دهي،به گناه مي كشاني ام وهيچ خطايي نيست كه
عصمت درگرو گناه من است وپوشش ارمغان تو.
ازمن همه مي ستاني وهيچ مي بخشي ام و شكايتي نيست ؛كه هستي تو در
هيچ من است .
بدرود تا مجالي باهيچ ديگر
|
+| نوشته شده توسط
مريم دلباري در شنبه دوازدهم اسفند 1385
|